خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





دختر و پیرمرد

    دختر و پیرمرد
    فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
    پیرمرد از دختر پرسید :
    -
    غمگینی؟
    -
    نه .
    -
    مطمئنی ؟
    -
    نه .
    -
    چرا گریه می کنی ؟
    -
    دوستام منو دوست ندارن .
    -
    چرا ؟
    -
    جون قشنگ نیستم .
    -
    قبلا اینو به تو گفتن ؟
    -
    نه .
    -
    ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
    -
    راست می گی ؟
    -
    از ته قلبم آره
    دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
    چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت


    این مطلب تا کنون 23 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : پیرمرد ,دختر ,
    دختر و پیرمرد

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده